زينب عشق مامان و بابا

يادگاري از باباومامان براي زينب عزيزشون

شش سالگیت مبااااارک

تولد شش سالگیت و در حالی جشن گرفتیم که یه هدیه زیباااااا از طرف خداوند در آغوشمون بود و اون زهرای گل خواهر عزیزت بود(سه ماه و نیمه) که برای داشتنش و دیدنش خیلی دعا کرده بودی و کلی منتظر اومدنش بودی خدا رو شکر که با وجود زهرای نازنین تو بزرگتر و مستقل تر شدی و شاااادی و شاادیم از وجود خواهر فسقلی و دوست داشتنیت به قول خودت بچه مدرسه ای هم شدی و کلییییییی خانم تر شدی ، صبح ها گرچه با سختی از رختخواب دل میکنی و من و بابا به حالت دوی ماراتن تو رو حاضر میکنیم تا سر ساعت ۷/۲۰ دقیقه حاضر باشی اما وقتی راننده سرویس زنگ خونه رو میزنه با شادی میری سوار میشی و ساع...
21 دی 1395

خبرهای خوب

سلام علیکم ... امروز دوباره دست به تایپ شدم و برات چند خطی خاطره نویسی می کنم درست یکسال از آخرین پست داره میگذره !!! خیلی دوست داشتم بنویسم  ولی هر دفعه به بهانه ای نشد که نشد ... خدا رو هزار مرتبه شکر که تو این یکسال هر روز از قبل موفق تر بودی و دیگه یواش یواش مهیای رفتن به پیش دبستانی میشی ...     کلاسهای تابستانی پیش دبستانی رفاه رو پشت سر گذاشتی اونم با یه پیشرفت خوب که دیگه از وابستگیت به مامان کم شده و جلسه آخر بدون حضور مامان رفتی و برگشتی . قربون دختر بزرگم     این مدت به خاطر اینکه خدا از دعاهای زیادت داره بهت یه خواهر گل ...
1 شهريور 1395

دیر اومدم اما.... با یه خبرخییییلی خوب اومدم

سلام به عششششق مامان و بابا گل زیبای من زینب اینقدر دیییییر اومدم اینجا برای نوشتن که اصلا" نمیدونم از کجا شروع کنم، فکر کنم از آخر به اول بنویسم بهتر باشه این روزها اوضاع زندگیمون یه کم تغییر کرده و علت اون یه اتفاق خییییلی خوبه....... با عنایت خداوند متعال ما یه مهمون کوچولو تو راه داریم که تو خییییلی وقته منتظرش بودی   دقیقا" 17 بهمن روز تولد بابای مهربونت رفتم آزمایشگاه برای تست بارداری و عصر همون روز جواب مثبت و گرفتیم من و بابا بسیاااااار زیاد خوشحال شدیم اما..... قرار شد به این زودیها به تو این خبر خوش و ندیم چون میدونستم دل کوچولوت طاقت نمیاره 9 ماه انتطار بکشه اما من به شدت کمر درد داشتم و نمی...
2 ارديبهشت 1395

زینب جونم روزت مبارک

بعد از مدت طولانی سلام .... زینب گلم بعد مدت طولانی امروز که سالروز ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر هست یهو دلم هوای وبلاگت رو کرد ... جاییکه شاید دو سال اول تولد هر روز و هر لحظه بهش سر میزدم ... دختر نازنینم وقتی میام اینجا یادت روزهای ابتدایی تولدت می افتم روزهای شروع رنگ و بوی  خوش زندگی سه نفره ما ... خدا رو شکر میکنم که تو این چهار سال و  چند ماه حسابی بهمون خوش گذشته و هر لحظه بخاط داشتن تو از خدای مهربون تشکر کردیم ... امسال دیگه تقریبا هر روز هفته رو پر کردی و غیر از کلاس قرآن ( دارالتحفیظ) که میرفتی و به لطف اون کلی از سوره های کوچیک رو بلد شدی . تابستون امسال به جمع و...
25 مرداد 1394

اولین نوشته در سال 94

به نام و یاد او که مهربان تر از پدر و مادر است همه وجودم زینب جان سال 1393 ه.ش با الطاف الهی به خوبی و خوشی سپری شد و سال جدید و در حالی آغاز کردیم که عزادار حضرت فاطمه سلام الله  بودیم و سعی کردیم مراعات قلب مهربان و غم دار صاحب الزمان و بکنیم  ان شا الله با دعای خیر مادر عزیزمون حضرت زهرا سال خوبی و در کنار هم و زیر سایه بزرگترهامون داشته باشیم. سال 93 در زمینه ثبت خاطرات و دلنوشته هامون برات خییییییلی کم کاری کردیم ، امیدوارم امسال جبران کنیم . الان که دارم برات مینویسم ساعت حدود 5 صبحه و متأسفانه شما از 2 فروردین دچار حالت سرماخوردگی شدی و در پی اون حساسیت ریه ات هم شدت گرفته و سرفه های مدام و تب شبان...
5 فروردين 1394

زینب گل ما 4 ساله شد

به لطف خدا امروز همت کردم و اومدم سراغ وبلاگت که دیگه حسابی  گرد و غبار نشسته توش ... تو این مدت چندبار میخواستم برات بنویسم ولی هربار به دلایلی نشد که نشد عزیزم ... هفتم دیماه امسال به لطف خدا شما شدی گل دختر 4 ساله     عزیز قلبم تو این روزها حسابی مشغولی و تقریبا هر روز کلاس میری و مشغولی . دو روز که کلاس قرآن  و کلاس های مختلف که به همت مامان میری و لذت میبری زینب جونم تولدهای امسالتم مثل سالهای قبل  تو دو هفته پشت سر هم برگزار کردیم و خیلی به شما خوش گذشت و هدیه های زیبا و دوست داشتنی گرفتی دیگه امسال از چند ماه قبل همش درب...
18 دی 1393

مرور خاطرات سال 1392

گل زیبای مامان ، همدم کوچولو و مهربونم، زینب جونم...سلام این دوازدهمین پست در سال ٩٢ هست که مینویسم برات و میدونم  امسال کمتر از قبل خاطراتمون رو  ثبت کردیم. به قول بابا سال ٩٢ سال حادثه ها بود و ما نسبت به گذشته بیشتر  در مراسم ترحیم و بیمارستان حضور داشتیم که نزدیک ترینش خدابیامرز عمه مهناز بابا بود . به هر حال امسال داره تموم  میشه و مثل همه سالگردها و تولدها و ... گذر عمر رو به رخمون میکشه و چقدر با سرعت روزها و ماه ها در پی هم میدوند و یک سال جدید آغاز میشه امیدوارم خداوند به عمرت برکت عطا کنه و هر روزت بهتر از روز  قبل باشه عزیز د...
29 اسفند 1392

جشن تولد سه سالگی

اول از همه سلام هر روز صبح که بیدار میشم یکی از کارهایی که برنامه ریزی میکنم که انجام بدم اینه که وبلاگت رو آپ کنم ولی هر روز نمیشه اما امروز بالاخره موفق شدم و شروع کردم به نوشتن برای تو گل زیبا...     توی این چند وقت کارها و اتفاقات تلخ و شیرین مختلفی پیش اومده که نوشتن جزئیاتش شاید چندین روز طول بکشه ... اما تو این ماه گذشته مهمترین اتفاق تولد شما بود که بالاخره توی ماه ربیع الاول برات یه جشن کوچولو گرفتیم و کادوهای خوشگل خوشگل گرفتی و از همه مهمتر خودت خیلی خوشحال و سرحال بودی و امسال نسبت به سالهای قبل بیشتر برای تولدت اظهار شادی  و مسرت میکردی و این برای مامان و بابا از همه چی شیرین تر بود. &nbs...
10 بهمن 1392