بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
زينب عشق مامان و بابا
زينب عشق مامان و بابا
يادگاري از باباومامان براي زينب عزيزشون
91
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1391 | نویسنده : مامان و بابا

السلام علیک یا محمد بن علی الباقر

عرض تبریک به ساحت آقا صاحب الزمان

گل دخترم

روز اول ماه رجب برای من و بابا محمد زیبایی خاصی داره چون علاوه بر اینکه این ماه، ماه خداست و ماه عاشقی با معبود یکتاست روز اول این ماه برای ما یادآور یکی از شیرین ترین و به یاد موندنی ترین خاطره زندگیمونه روز اول ماه رجب سال ١٤٢٩ ه.ق مطابق با تاریخ ٥/٥/٨٥ عقد محرمیت بین ما جاری شد و با هم عهد عاشقی بستیم و قلبهامون از اون روز زیبا با هم گره خورد.

از همین جا ولادت امام محمد باقر علیه السلام و سالروز یکی شدنمون رو به گل ترین همسر دنیا و مهربونترین بابا " محمد عزیزم" تبریک میگم.

زینب جونم دیشب تو یکه و تنهابرامون جشن گرفته بودی گلم.حسابی شیطنتت گل کرده بود و با من و بابا بازی میکردی.میگفتی دو سه ... شروع میکردی به دست زدن ما هم باید دست میزدیم اگر حواسمون پرت میشد میگفتی "مامان دَس....بابا دَس"بعد خیلی با نمک میگفتی " باباسس یعنی خدافظ" پشتترو میکردی به ما و میرفتی سمت اتاقت بعد یه مرتبه میدویدی سمت ما و با جیغ میگفتی "نَنام یعنی سلام" الهی قربونت برم از صبح تا عصر با مامان جون و خاله ها و خاله اعظمم و نازی جون رفته بودیم پارک بانوان و تو حسابی بازی کرده بودی ولی هنوز کلی انرژی داشتی.

با خنده هات و با برق نگاهت بهترین و با شکوه ترین هدیه ها رو برای ما به ارمغان میاری.

اینقدر شیرین زبونیها و کارهات قشنگ و خواستنیه که نوشتن اونها کار سختی شده و ما سعی میکنیم از هر کار جدیدیت کلی فیلم بکیریم و عکس بندازیم عسلم. 

زینب زیبای مامان

قسمتهایی از درس حاج آقا رو درباره ماه رجب برات مینویسم تا تو هم انشاالله در آینده بخونی و قدر این ماه عزیز رو بدونی.

ماه رجب ماه خداست و خدا از میان ماه های سال این ماه رو برای خودش برگزیده

ماه جاری شدن رحمت رحمانیه و رحمت رحیمیه خداوند است در تمام هستی از عالم ملکوت گرفته تا ناسوت حتی در این ماه عذاب از دوستداران آل محمد در برزخ برداشته میشود.

ماه ازدیاد حسنات و محو گناهان از بندگان خداست.

این ماه بهار و عید اولیای خداست.

این ماه بهترین فرصت است برای تجدید میثاق الهی و عهدی که با خداوند در عالم ذر بستیم.و فرصتی است برای معالجه امراض باطنی و امور نفسانی و طهارت باطن از آلودگیها با توبه حقیقی.

این ماه بهترین فرصت است برای تقویت نیروی معنوی در جهت سیر الی الله و توشه گیری باطنی برای ازدیاد توفبقات.هرچه در این ماه تلاش ما برای جلب رضایت و نزدیک شدن به حضرت حق بیشتر باشد اثرات خوب آن را در ماه های دیگر خواهیم دید. 




بازدید : 1 مرتبه | موضوع :
90
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان و بابا

اول سلام دوم عذارخواهی از بابت تاخیر زیاد ولی چه کنیم اگه ٢٤ ساعت یه چند ساعت بهش اضافه میشد خیلی خوب بود و ما به همه کارها می رسیدیم.

niniweblog.com

 اما توی این سال جدید و فصل بهار خدا رو شکر شما جز روزهای ابتدایی که مریض شدی و دل مامان و بابا رو حسابی جزغاله کردی الحمدلله سرحال بودی و ما رو از دست دکترهای رنگارنگ در امان نگه داشتی

niniweblog.com

امروز گفتم بالاخره بشینم یه چندتا عکس خوشگلت رو درست کنم و برات آپ کنم که فردا نگی این بابای ما دیگه عکسای من رو درست نمیکنه و فقط عکس میندازه عزیزم

niniweblog.com

البته انتخاب عکس از بین هزاران عکس خیلی سخته چون هزار ماشاالله انقدر شما خوش عکس هستی که کار ما رو سخت میکنه(البته راه دوری نرفتی !!!!) تو این چند وقت انقدر گرفتار بودیم که حتی نشد روز مادر رو به مامان گلت تبریک بگم و بخاطر همه زحمتهای جبران ناپذیری که شبانه روز برای تو میکشه ازش تشکر کنم اما قدیم گفتن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست و من از همین جا روز مادر رو به همه مامان های خوب دنیا خصوصا مامان لیلای گلت تبریک میگم و هر دومون(بابا و زینب)براش سلامتی و صحت وشادی آرزو میکنیم

تعطیلات نوروز مشهد مقدس

niniweblog.com

زینب جون هنگام رفتن به روضه حضرت زهرا (س) دهه فاطمیه

niniweblog.com

زینب گلی تعطیلات نوروزی تو حیاط خونمون

niniweblog.com

زینب جیگر مشهد مقدس تعطیلات نوروز

niniweblog.com

زینب زیبا دماوند

niniweblog.com

زینب جون جونی دماوند فروردین ماه

niniweblog.com

زینب جیجر تو خونه درحال بیرون ریختن لوازم

niniweblog.com

زینب ماه تو پارک در حال سر سره بازی و تو خونه بعداز جشن نامزدی آقا مصطفی

 

niniweblog.com

زینب خانم گل بعد از برگشتن از نمایشگاه کتاب

niniweblog.com

زینب طلا تو حیاط خونه مامان جون (یا به قول خودش مامان هون)بین گلهای یاس

niniweblog.com

زینب مامان و بابا تو کوههای دماوند همراه بابا

 به لطف خدا در آینده نزدیک باید از توانایی های فوق العادت هم برات بنویسیم

 

 




بازدید : 15 مرتبه | موضوع :
89
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1391 | نویسنده : مامان و بابا

تمام هستی ام،زینب

هفته اول فرودین امسال مشغول دید و بازدید های نوروز بودیم.شکر خدا شما خیلی سرحال بودی و از دَدَ رفتن های پی در پی خوشت اومده بود.

نوروز 91

٧ فروردین ماه شدی یه گل خوشگل 15 ماهه که بی صبرانه در انتظار دیدار زوار کربلا (خاله سیمین و عمو علی) بودی تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر که چشم ما به جمالشون روشن شد.توی این یک هفته ای که ندیده بودیشون با وجود اینکه خیلی سرگرم بودی اما دو سه باری بهانه گرفتی و با گریه و شیرین زبونی میگفتی .... عمو دِدِ عمو دِدِ .....(قابل توجه خاله سیمین که زینب بیشتر بهانه عموشو میگرفت) دلت میخواست بری خونشون عزیز دلم.

8 فروردین عازم سفر به مشهد شدیم.ساعت 40/12 پرواز داشتیم.هواپیما در کمال تعجب بدون تاخیر طولانی سر ساعت پرواز کرد وشما تقریباً تمام مدت توی هواپیما خواب بودی.همه چیز عالی بود به جز حال و احوال بنده(مامان) که از شب قبل دچار حال تهوع و دل درد و....... شده بودم و  مجبور شدم 11 شب برم دکتر  تشخیص داد ویروسیه و من نگران بودم ار اینکه نکنه تو هم مریض بشی.

یک هفته در مشهد به همراه مامان جون و باباجون و خاله فاطمه و عمو احمد زیر سایه لطف و عنایت آقا امام رضا حسابی بهمون خوش گذشت.منم بعد از 3-4 روز حالم خوب شد.گرچه این ویروس سمج دست از سرم بر نمیداشت اما خوشحال بودم که سراغ تو نیومده و مثل همیشه از خدا خواستم که همیشه سلامت باشی و "دردت به جون خودم باشه عزیز تر از جانم" 

وقتی میرفتیم زیارت صلوات میفرستادی و در طول سفر تقریباً تا آخر صلوات رو یاد گرفتی.در و دیوارهای حرم رو میبوسیدی.بهت میگفتیم به امام سلام کن تو هم میگفتی:"نَنام" برای امام دست تکون میدادی و کلی توی رواق ها تاتی میکردی و خوش میگذروندی.توی سفر مامان عزیزم که مهربونترین مامان دنیاست کلی کمکم کرد.انشاالله امام رضا همیشه یاریش کنه.

زیارت قبول ماه مامان و بابا

فروردین 91

 خلاصه بعد از یه زیارت جانانه و عشق و صفا با سلطان علی بن موسی الرضا علیه السلام روز 14 فروردین عازم تهران شدیم و با یه تاخیر جانانه 4 ساعته توی فرودگاه هاشمی نژاد مشهد آواره شدیم ، حدود ساعت 30/8 شب زار و خسته رسیدیم خونه و مثل تمام دفعه های قبل از اینکه چرا با هواپیما سفر کردیم پشیمون بودیم.شما که بلافاصله پریدی تو بغل عمو علی و خاله هم برات سوپ درست کرده بود و تو هم که حسابی خسته و گشنه بودی تند تند سوپ میخوردی و در کمال تعجب به خاله میگفتی:"بَه بَه دِدِ"

روز چهارشنبه 16 فروردین از صبح بی اشتها بودی و عصر به طور ناگهانی شروع کردی به گریه شدید و اسهال و استفراغ به سرعت رفتیم دکتر ظاهراً اون ویروس لعنتی بعد از یک هفته اومده بود سراغت وااااااااااااای که همه دنیا روی سرم خراب شد.با وجود تزریق یه آمپول B6 تا صبح تهوع داشتی.حال و روز من و بابا هم که دیگه معلومه،من که از غصه داشتم دق میکردم مدام اشک میریختم و برات دعا میکردم.این اوضاع وحشتناک تا روز یکشنبه ادامه داشت دیگه خبری از خنده هات و نانای کردن هات نبود حتی حرف هم نمیزدی بیشتر میگفتی :"  لا لا " حال نداشتی میخواستی همش بخوابی خیلی سخت بود خیییییییییییییلی و اگرمحبتها و حمایت ها و راهنمایی های مامان گلم نبود نمیدونم چی به سرمون میومد.مامانی هم خیلی نگرانت بود و مدام حالتو میپرسید و همش برات دعا میکرد.

شکر خدا چون دعای امام رضا بدرقه راهمون شده بود به خیر گذشت و از روز یکشنبه کم کم بهتر شدی.




بازدید : 75 مرتبه | موضوع :
88
تاريخ : پنجشنبه 3 فروردين 1391 | نویسنده : مامان و بابا

عزیز تر از جانم زینب

امروز ٣ فروردین سال٩١ و من و بابا دومین سالی هست که به همراه زیبا ترین گل بهار عمرمون،زینب خوشگلمون، به خونه اقوام برای دید و بازدید میریم.گرچه نسبت به سالهای قبل نمیتونیم زود از خونه بریم بیرون و یا مدت زمان طولانی به خونه برنگردیم، باید حسابی مراقب باشیم تا برنامه خواب و غذات به هم نریزه،گرچه هرجا که میریم باید ٦ دانگ حواسمون به شما باشه که یه وقت اتفاقی برات نیفته و یا دسته گلی به آب ندی و...البته شماحسابی خانم هستی و خیلی جاها از بغل مامان و بابا تکون نمیخوری البته این تا زمانی هست که هنوز ازطرف مقابل خجالت میکشی و به محض گذشت دقایقی مشغول به فعالیت میشی و برای بعضی ها حسابی شیرین زبونی میکنی. اما بهرحال لذت با تو بودن رو با یه دنیا عوض نمیکنیم.

niniweblog.comniniweblog.com

عزیز دلم امسال هم به لطف خدا بازم سالمون رو با زیارت امام رضا (ع) شروع می کنیم و بامید خدا ٨فروردین میریم مشهد تا از امام رضا برای سال پیش رو یاری بطلبیم و از این بابت خیلی خوشحال هستیم.

niniweblog.com

گل دخترم، از فروردین ٩٠ تا پایان اسفند ٩٠ حدود ٥٥٠٠ عکس انداختیم که بهانه اصلی اونها وجود نازنین شما بوده.خیلی هاشو چاپ کردیم و خیلی هاشو هم تو وبلاگ گذاشتیم و بازهم خیلی هاش مونده روی یه هارد دیسک ١ترابایتی تا در آینده به دستت برسه انشا الله.

niniweblog.com

 ماه مامان، توی این مدت که نمیتونستم برات بنویسم اتفاقات زیادی افتاد که مهم ترینش جشن تولدت بود که در دو مرحله برگزار شد.١٤ بهمن خانواده بابا مهمون ما بودن و ١٦ بهمن مامان جون و بابا جون و خاله ها مهمونمون بودن و توی هر دو روز حسابی به هر سه تاییمون خوش گذشت البته به شما بیشتر چون کلی کادوهای خوشگل خوشگل هدیه گرفتی ...

 niniweblog.com

ناخنک زینب به اولین کیک تولدش 

 

زینب و پسر عموش محمد حسین

اسب سواری زینب

ناخنک به دومین کیک تولد

سرسره بازی زینب جون

ماشین سواری زینب عشق




بازدید : 125 مرتبه | موضوع :
87
تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | نویسنده : مامان و بابا

گل زیبای من ، زینب

بالاخره بعد از مدتها دوری از وبلاگ و به طور کلی دوری از کامپیوتر و دنیای وب (به دلیل خراب شدن سیستم مخصوصا پاور بیچارش که شما مدام خاموش و روشنش میکردی ما تصمیم گرفتیم با خرید لب تاپ به شیطنتهای شما پاتک جانانه ای بزنیم و ماجراهایی داشتیم تا اینکه بالاخره امشب تونستیم به دل راحت قدم به دنیای مجاری بذاریم )توی این آخرین ساعات سال ٩٠ دارم سعی میکنم برات یه یادگاری کوچولو بنویسم دختر نازنینم.

توی این مدت که برات چیزی ننوشتیم اتفاقات زیادی افتاد، کلی کارهای جدید یاد گرفتی که انشا الله بعدا برات مینویسم.

دختر ماه مامان، فردا ساعت ٨ و ٤٤ دقیقه صبح سال ١٣٩١ آغاز میشه و مبدا و تاریخ جدیدی رقم میخوره ، پارسال لحظه تحویل سال مشهد بودیم و سال جدید رو کنار آقا امام رضا شروع کردیم و به عنایت امام سال بسیار خوب و پر برکت و پراز خاطرات فراموش نشدنی رو در کنار تو که دردانه دلمون هستی داشتیم.توی این سال تو اولین کلمات زندگیت رو گفتی،اولین قدم رو برداشتی،شروع به خوردن غذاهای مختلف کردی و کلی کارهای جدید به لطف خدای مهربون یاد گرفتی.

از خدای مهربون تمنا دارم که انشاالله سال جدید رو سال ظهور آقامون صاحب الزمان قرار بده و از درگاه لطف بیکرانه اش خیر کثیر معنوی و مادی و سلامتی رو به ما و همه عزیزانمون عطا کنه.

مثل همیشه برای هزارمین و هزارمین بار میگم : همه هستی ام شادی و سلامتی و موفقیت تو یکی از بزرگترین آرزو های من و بابای مهربونته،امیدوارم در سال جدید زیر سایه مهر امام زمان خوش و سلامت باشی گلم.




بازدید : 97 مرتبه | موضوع :
86
تاريخ : يکشنبه 9 بهمن 1390 | نویسنده : مامان و بابا

امروز که روز نهم ماه بهمن سال نودِ دختر عزیزم اومدم ولی با تاخیر تا بگم سیزده ماهگیت خیلی مبارک عزیزم . اول جا داره که حلول ماه ربیع الاول (ماه شادی محبان اهل بیت) رو خیلی شاد باش بگم .امید که همه عزاداریهات قبول باشه .چون با دیدن هر بیرق و پرچمی شروع به سینه زدن میکردی و حسین حسین میگفتی عسلم.

niniweblog.comniniweblog.com

انشاالله که مامان و بابا رو هم از دعا فراموش نکرده باشی .دختر نازنینم با حلول ماه ربیع ما هم تصمیم گرفتیم که آخر هفته تولد رسمی شما رو جشن بگیریم و شادی کنیم .البته طی دو نوبت یه فامیلهای مامان و یه روز فامیلهای بابا .

niniweblog.com

قشنگترین قشنگ این روزها خدا رو شکر حسابی مشغول جنب و جوش هستی و سخت مامان رو دنبال خودت میدوانی چون از راه رفتن گذشته و دیگه میدویی. حرف زدنت هم خیلی باحال شده چون همه خانمها رو عمه میدونی و همه آقایون هم تقریبا عمو هستند البته غیر از مامان و بابا که اغلب با اسم کوچیک صداشون میکنی.

niniweblog.com

 دخمل جیگر این ماه آخر هم نشد برای چکاپ بریم پیش دکتر چون هر دفعه که وقت داشتیم دکتر نبود و وقتمون کنسل شد ولی خدا رو شکر تو این چند وقت مریض نشدی و سینه دردت بهتره و وزنت هم یه کمی اضافه شده (با اینکه خیلی علاقه ای به خوردن غذاهای خودت نداری)البته برای خوردن انواع کاکائو و شیرینی خیلی متمایل هستی و علی الخصوص این روزها گز یکی از خوردنی های محبوبت شده و به محض دیدن گز ولو منتهی الیه کابینت شروع میکنی "به به" و تا وقتی که تو دستت نباشه تکرار میکنی .

 niniweblog.com

زینب گلم وقتی به دوران شیرین گذشته از سال قبل تا بحال فکر میکنم فقط و فقط شیرینی و حلاوت می بینم و بس . بخاطر این الطاف خداوند تا بتونم شکر گزاری میکنم .تو این سیزده ماه مامان بیشترین نقش رو برای رشد تکاملت داشته و از خدا براش سلامتی و تندرستی و توان مضاعف خواهانم چون واقعا از همه لذتها و علایق خودش بخاطر تو گل زیبا براحتی میگذره .همیشه باید قدرش رو بدونی و محبتهاش رو در آینده تلافی کنی .البته که مامان هرگز به قصد اینکه تو تلافی کن کاری برات انجام نمیده.

niniweblog.com

زینب جان مامان و بابا

 دوستت داریم خیلی

 

niniweblog.com




بازدید : 167 مرتبه | موضوع :
85
تاريخ : جمعه 23 دی 1390 | نویسنده : مامان و بابا

مهارتهاي اصلي(اکثر کودکان انجام میدهند)

  • حركات ديگران را تقليد مي كندniniweblog.com
  • اصواتي شبيه لغت از دهان خارج مي كندniniweblog.com.عروسک زیبای مامان شما لغت های با نمکی رو ادا میکنی نه اصواتی شبیه لغت!!!!!!!
  • درخواست هاي خود را با ژست مخصوص نشان مي دهدniniweblog.com

 


مهارتهاي اضافي(نیمی از کودکان انجام میدهند)  

  • به غير از دادا و ماما يك كلمه ديگر مي گويد.niniweblog.comیک کلمه!!!!!!دختر گلم کلماتی مثل "ماما" و "بابا" رو از حدود پنج ماهگی میگفتی.الان دایره لغاتت خیلی بیشتر شده.
  • چند قدم بر مي دارد.دختر زرنگِ مامان شما خیلی زیبا راه میری و سرعت راه رفتنت زیاد شده حتی میشه گفت گاهی که دنبالت میکنم و با همدیگه بازی میکنیم حرکتی شیبه به دویدن هم داری گلم.niniweblog.com
  • دستورات ساده را مي فهمد و به آن ها پاسخ مي دهد niniweblog.com مثلاَ اگر چیزی به دستت بدم و بگم اینو ببر بده به بابا کاملا متوجه میشی و این کارو درست انجام میدی.
        مهارتهاي پيشرفته
    (تعداد كمي از كودكان انجام مي دهند )
  • با مداد رنگي خط مي كشدniniweblog.comدختر نازم وقتی میریم خونه مامان جون میری سراغ مداد رنگی های سجاد و نرگس و توی دفتر نقاشی سجاد خط میکشی.مداد رو مشت میکنی و میگیری ، گاهی با دست راست و گاهی با دست چپ میگیری،اما هنوز نمیتونی با قدرت مداد رو روی کاغذ فشار بدی و خطوط کمرنگی میکشی.
  • بخوبي راه مي رود.niniweblog.comدختر گلم همونطور که گفتم دیگه چیزی نمونده تا دویدن رو امتحان کنی
  • به غير از دادا و ماما 2 كلمه ديگر هم مي گويدniniweblog.com.عزیز دلم شما بیشتر از دو کلمه میگی

 دایره لغات و کارهای جدید زینب گل

جدیدترین کلمه ای که یاد گرفتی،کلمه زیبای "الله" هست که کاملاَ میدونی کی این کلمه رو بیان کنی مثلاَ وقتی صدای قرائت قرآن و صدای اذان به گوشت میرسه و یا وقتی کسی سجاده و جانماز رو پهن میکنه که نماز بخونه تو میری سراغ مهر نمازش و میگی "الله" در ضمن سجده کردن رو هم یاد گرفتی و خیلی با مزه نماز میخونی. 

اینم عکس عشق و امیدم که تمام قد و بالاش به اندازه مقنعه نماز منه ولی عبودیت و بندگی رو به زیبایی داره تجربه میکنه

سجده زیبای این گل معصوم

زینب گلم هفته پیش که خونه مامانی و بابایی بودیم ، مامانی یه چادر نماز خوشگل برات دوخته بود و بهت هدیه داد.وقتی این چادر کوچولو رو سرت میکنی خیلی خوشگل و با نمک میشی گلم اما هنوز موفق نشدم  با چادر قشنگت ازت عکس بگیرم وروجکم.

niniweblog.com

کلمه دیگه ای رو که میگی کلمه "حسین" هست که البته نمیتونی به درستی ادا کنی و موقعی که سینه میزنی تند تند میگی "سِن سِن سِن" الهی قربونت برم گلم که هر کجا نوحه خونی به گوشت برسه و یا حتی یه سرود غم انگیز از تلویزیون پخش بشه شروع میکنی به سینه زدن.هیئت های خونه باباجون و روضه های خونه مامانی حسابی شما رو توی عزاداری امام حسین حرفه ای کرده گلم.  

niniweblog.com

وقتی ازت میپرسیم "زینب گله؟" میگی:"بله" 

اما وقتی میپرسیم "مامان و بابا رو دوست داری؟" میگی"نه نه"niniweblog.com

niniweblog.com

کلمه های "عمه" و "عمو"  رو یاد گرفتی البته هردو رو شبیه "اَم" صدا میکنی با کمی تفاوت. هر وقت میری خونه خاله سیمین تند تند میگی"ام؟ ام؟" و دنبال علی آقا میگردیniniweblog.com

niniweblog.com

اسم "نرگس" رو یاد گرفتی و تقریباَ هر دختر بچه ای رو هم سن وسال اون میبینی میگی " اَدِس"

 niniweblog.com

علاوه بر " پاهات" که قبلاَ وقتی ازت میپرسیدیم نشون میدادی وقتی ازت سوال میکنیم" دست هات کوش؟" دست های کوچولوت رو نشون میدی و میگی ایناها میپرسیم" سرت کوش؟" با دست سرت رو نشون میدی گلم.

niniweblog.com

ضمنا وقتی بهت میگم موش بشو صورت با نمکت رو تو هم جمع میکنی و لبهاتو غنچه و موش میشی و دیگه اون موقع هست که حسابی خوردنی هستیلبخند

niniweblog.com

زینب جونم کلی تو کارای خونه به مامان کمک میکنی!!!!!!!!!

niniweblog.com 

از دیگر کمکهای زینب گلی هم اینه که هر روز وسایل داخل کابینت های آشپزخونه رو به کف آشپرخونه انتقال میده و ما رو مجبور به جمع آوری اونها میکنه

niniweblog.com 

گل دخترم ،عاشق آب یا به قول خودت آبَ" هستی و دوست داری با شیشت آب بخوری(یکی از نمونه های آبخوریت هم همین امروز  صبح بود که حسابی سحرخیز شده بودی و از موقعیکه مامان و بابا برای نماز بلند شدن شما هم با چهره ای شاد و سرحال بیدار شدی و از مامان و بابا آب میخواستی)

 

 البته زینب جون گل گلاب ما به چیزهای دیگه ای هم علاقه مند هستن مثل انواع ویفر و خصوصا رنگارنگ و انواع بستنی و شیر موز و شکلات ...بطور کلی هر چیزی غیر از غذاهای خودش

 

niniweblog.com

دختر مهربونم تو خیلی قشنگ با عروسک هات بازی میکنی.اونا رو بغل میکنی،گاهی چند ضربه به پشتشون میزنی و با نمک فراوووون براشون لالایی میخونی و زبونت رو بیرون میاری میگی:"لا لا لا لا لا"  در ضمن برام خییلی عجیبه که میتونی ادای گریه کردن عروسک هاتو هم دربیاری

niniweblog.com

زینب جونم شما عاشق تلفن هستی گوشی رو دستت میگیری و کلی صحبت میکنی گاهی میون حرفات ممد رو صدا میکنی.




بازدید : 266 مرتبه | موضوع :
84
تاريخ : پنجشنبه 8 دی 1390 | نویسنده : مامان و بابا

           

زینب گل دقایقی بعد از تولد

زینب خانم یک روزه

دختر ناز ١٠ روزه همراه هدیه بابا محمد گل

دو ماهگی عشق مامان و بابا

٣ ماهگی زینب جون

 

نوروز ٩٠

٤ ماهگی دختر گلمون

٥ ماهگی نمکدون

دختر نازنین ٦ ماهه

دومین سفر زینب به مشهد مقدس

جغله ٧ ماهه

٨ ماهگی خانم خام ها

٩ ماهگی خانم طلا

١٠ ماهگی ماه مامان و بابا

١١ ماهگی زینب زیبا

 


پ ن:توی پست قبلی بهت قول دادم نامه ای رو که شب قبل تولدت برات نوشتم تو ادامه مطلب بنویسم.حالا تو ادامه مطلب این پست به قولم عمل میکنم گل بانمکم.



ادامه مطلب...

بازدید : 234 مرتبه | موضوع :
83
تاريخ : سه شنبه 6 دی 1390 | نویسنده : مامان و بابا

عزیز تر از جانم،همه هستی ام،شیشه عمرم،.....زینب زیبای من

هزاران هزار بار شکر خالق یکتا به خاطر امانت گرانبهایی که به ما سپرد،به خاطر وجود تو،به خاطر سلامت تو ،شکر خالق زیبایی ها برای همه لحظه های قشنگ و شیرین با تو بودن.شکر خداوند بزرگ و توانا به خاطر خلق کردن تو موجود نازنین و مهربان و کوچولو که با خنده های دلبرانت لحظه به لحظه شیدایی دلمون رو صد چندان میکنی .

تولد هر نوزاد یک معجزه بزرگ از طرف خداوند مهربان است"

این جمله رو خیلی شنیده بودم اما وقتی باردار شدم و شاهد رشد و تکاملت بودم و مراحل زایمان رو پشت سر گذاشتم و در نهایت تو رو در آغوش گرفتم به این جمله ایمان آوردم و به یقین رسیدم که تولد هر نوزاد یک معجزه بزرگِ بزرگِ بزرگِ .

البته همه چیز به این جا ختم نمیشه،الان بعد از یک سال روز به روز پیشرفت و تکاملت رو میبینم و از این همه ظرافت و لطافت و قدرت خداوند حیرانم.!!!

موجود کوچولویی که پارسال این موقع توی دل من جا خوش کرده بود و با دست و پا زدنی اعلام وجود میکرد الان میتونه بخنده و حتی دیگران رو به خنده وادار کنه،میتونه راه بره ، حرف بزنه ،شیطنت کنه، ابراز احساسات کنه و..... گمان نمیکنم هرگز بتونیم به درستی شاکر این همه موهبت خداوند باشیم.

گل دختر زیبای مامان

حدود یک ماه میشه که من و بابا مدام داریم خاطرات شیرین و فراموش نشدنی پارسال رو مرور میکنیم.

پارسال سعی کردیم قبل از ماه محرم خونه رو برای ورود شما آماده کنیم،بعد از اینکه خرید های مربوط به سیسمونی که زحمتش با مامان جوون بود تموم شد من و بابا اول تصمیم گرفتیم یه روشویی توی حمام نصب کنیم (که چه کار خوب و به جایی کردیم،البته با تشکر از بابای مهربوننت و عموعلی) ، بعد نوبت به کاغذ دیواری اطاقت رسید،که خیلی سخت انتخابش کردیم و خیلی گشتیم تا تونستیم تصمیم بگیریم(باید سعی میکردم رنگی رو انتخاب کنم که با تکه دوزیهای سرویس سیسمونیت هماهنگ باشه)و این داستان با رفت و آمدهای متمادی به جاهای مختلف به پایان انجامید.

مرحله بعدی  چیدن سیسمونی بود(بماند که آوردن تخت و کمد که از کپل پا خریده بودیم حسابی با بد قولی مواجه شد و کلی کارهامون رو به تاخیر انداخت)اما بالاخره با کمک مامان جووووون و خاله های گلت سیسمونی چیده شد و یه روز بعد از ظهر یه مهمونی کوچولو گرفتیم با حضور مامانی و عمه حوری و زن عمو و خاله جون خودمو ...و همه چیز آماده بود برای ورود شما.

دقیقاَ پارسال یه همچین موقعی توی اولین ساعات از ٦ دیماه (حدود ساعت ١ بامداد) بیخوابی به سرم زده بود(حسابی سنگین شده بودم و سخت میخوابیدم) بیقرار دیدنت شده بودم،انگار کاسه صبرم لبریز شده بود، دست به قلم شدم و برات یه نامه نوشتم(متن نامه رو توی ادامه مطلب برات مینویسم) اما خبر نداشتم که فردا شبش ساعت ٢ بامداد اولین آثار وضع حمل رو خواهم دید.

فردا شبش وقتی عقربه های ساعت کم کم داشتن ورود به روز ٧ دیماه رو اعلام میکردن.من بازهم کلافه بودم و برای اینکه بتونم راحت بخوابم رفتم حمام اما باز هم خوابم نمیبرد.بابا محمد هم بیخواب شده بود.ساعت ٢ بامداد با شوقی درآمیخته به ترس فراوان به محمد گفتم باید بریم بیمارستان.اول به خانم دکتر امانی زنگ زدم که الان چیکار باید بکنیم از بین بیمارستان بهمن و مادران کدوم رو بریم که خانم دکترگفت سریع برید بیمارستان مادران  بعد به مامان جون زنگ زدم و گفتم حاضر باشه که بریم دنبالش و بریم بیمارستان.شاید یکی دیگه از الطاف خدا این بود که این لحظات حدود ٢ بامداد بود و خیابون هم خلوت بود (همیشه به این موضوع فکر میکردیم که اگه یه وقت لازم باشه بریم بیمارستان و توی روز باشه با این راهبندان و شلوغی خیابونها چه کنیم) کمی مضطرب بودم اما شوق دیدارت به ترس و اضطراب غلبه میکرد.

شیرینی زندگیم

من فکر میکردم تو قبل از اذان صبح به دنیا بیای ولی......مراحل زایمان طول کشید،مامان جون و بابا محمد حسابی نگران هر دوی ما در انتظار بودن چند شیفت از پرستارها عوض شدند و من در حالی عجیب سیر میکردم درد زایمان به عنایت خداوند برام بسیار قابل تحمل بود و حتی میتونم بگم ساعات خوش معنوی رو سپری کردم تا ..................... اذان ظهر رو هم گفتن و من دیگه از درد به حالت بیهوشی افتاده بودم پرستارها باهام شوخی میکردن بهم روحیه میدادن میگفتن خیلی ها بیرون این در منتظر دیدن تو و نی نی هستن(صبح زود خاله سیمین هم اومد بیمارستان و بعد هم مامانی و عمه حوری اومده بودن)خلاصه...........ساعت ٤٠/١٢ روز ٧ دیماه سال ٨٩ فرا رسید و چشمان ما به جمال نورانی و نمکی و ماه شما روشن شد.لحظه هایی تکرار نشدنی و شیرین بعداز نه ماه و چند ساعت که شاید از اون نه ماه طولانی تر گذشت.

نی نی ناز ما با وزن ٨٥٠/٢ ***قد ٤٩ سانتی متر***دور سر ٥/٣٣ سانتی متر  از عالمی بین ناسوت و ملکوت قدم به عالم ناسوت گذاشت و مثل همه انسانها از این امر گریان شد.

اگر بخوام از تمام احساساتم توی اولین بار که دیدمت و لحظه ای که تو رو تهنیک کردیم با تربت سید الشهدا و بعد اولین بار که شروع کردی به شیر خوردن بگم باید اعتراف کنم که لفظ و لغتی پیدا نمیکنم.

حال و هوای محمد عزیزم هم خییییییییلی دیدنی بود.این مرد پر از احساس غرق در شادی بود.شاید فرصت کنه و خودش برات از خاطرات تولدت بنویسه که چقدر انتظار توی بیمارستان عذابش داده بود و دیدن تو حسابی خستگی رو از تنش بیرون آورده بود. 

حالا یک سال از بهترین خاطره مشترکمون گذشته و هردو تا سعی کردیم به خوبی نقش جدیدمون رو ایفاکنیم(من مامان شدم و محمد، بابا) حالا تا چه حد موفق بودیم خدا میدونه.هیچ وقت به اندازه این یکسال احساس مسئولیت نمیکردم و از خودم اینقدر غافل نبودم.همه زندگیمون شدی تو، ای زینب عزیز.

نمیدونی که با نزدیک شدنت به یک سالگی چه هیجانی در قلبم موج میزنه،حس و حالم مثل قبل از تحویل ساله مثل اینکه با حرکت عقربه های ساعت قرار اتفاق بزرگی بافته!!!!!!!

 یک سال پر از خاطره های شیرین،پر از ماجرا و اتفاق های جور واجور.شکر خدا که به سلامت گذشت.دلمون میخواد برات جشن تولد بگیریم و همه اونهایی که تو رو خیلی دوست دارن تو این شادی شریک کنیم اما روز تولدت با ایام اسارت و غم کاروان کربلا و شهادت دردانه امام حسین (ع) حضرت رقیه مصادفه و چون قلب صاحب الزمان توی این دو ماه پر از غمه بی انصافیه که ما تو خونمون جشن بگیریم. پس صبر میکنیم تا ایام شادی توی ماه ربیع الاول و اون موقع به احترام امام زمانمون جشن میگیریم.


پ ن : بنده در همین جا از  محمد عزیزم به خاطر تمام کمک ها و حمایت هاش توی این یک سال تشکر میکنم.و بهش تبریک میگم  به خاطر این همه گذشت و مهربونیهایی که تو قلبش داره.

و با تشکر بسیار بسیار فراوان از مامان جووووون (که الان همراه بابا جون در سفر به عتبات عالیات به سر میبره)و خاله سیمین که توی این یک سال به من خیلی کمک کردن.مخصوصاَ خاله سیمین که هر روز پرتو مهرش دل من و زینب رو گرم میکنه.هر دو تامون خیییلی دوست داریم.




بازدید : 296 مرتبه | موضوع :
82
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | نویسنده : مامان و بابا

عزیز دردونه مامان و بابا تا ٧ دیماه چیزی نمونده .یادته عزیزم تو یه روز سرد و زیبا که قشنگترین روز زندگی مامان و بابا بود سال پیش پا به این دنیا گذاشتی و یه عالمه شادی تو دل ما بوجود آوردی.الهی قربونت برم که از پارسال تا الان هر روز شیرین تر میشی و خوردنی تر . هم شیطونی هات که روز افزونه دلنشینه و هم ذلبری کردنت از مامان و بابا با شیوه های مختلف .عزیزم پارسال که از حدود ساعت ٢ نیمه شب تا ظهر همه منتظر بدنیا اومدنت بودیم اگه میدونستیم چه گلی میخواد بدنیا بیاد کل بیمارستان رو گلبارون میکردیم.

دختر گلم چون سالگرد تولد شما نازنین تو ماه محرمه و ماه عزای اهل بیته انشاالله بعد از ماه صفر و ایام خوب ماه ربیع الاول برات جشن یکسالگی میگیریم .امیدوارم دیگه تا اون موقع سرفه هات هم تموم شده باشه و دل مامان بابا حسابی شاد بشه .

عزیزم تو این یکساله مامان عزیز و نازنینت خیلی برات زحمت کشیده و واقعا از خودگذشتگی رو به حد اعلا انجام داده قدرشو بدون چون خیلی گله .بابا عاشق هر دوی شماست .

این عکسها هم هدیه به دخمل جیجر بابا

 niniweblog.com

 niniweblog.com

 niniweblog.com

 niniweblog.com

 niniweblog.com

 niniweblog.com

niniweblog.com 

 niniweblog.com

 




بازدید : 230 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد