زينب عشق مامان و بابا
يادگاري از باباومامان براي زينب عزيزشون
تاريخ : دوشنبه 1 شهريور 1395 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 27 مرتبه

سلام علیکم ...

امروز دوباره دست به تایپ شدم و برات چند خطی خاطره نویسی می کنم

درست یکسال از آخرین پست داره میگذره !!! خیلی دوست داشتم بنویسم 

ولی هر دفعه به بهانه ای نشد که نشد ...

خدا رو هزار مرتبه شکر که تو این یکسال هر روز از قبل موفق تر بودی و

دیگه یواش یواش مهیای رفتن به پیش دبستانی میشی ...

 

 

کلاسهای تابستانی پیش دبستانی رفاه رو پشت سر گذاشتی اونم

با یه پیشرفت خوب که دیگه از وابستگیت به مامان کم شده و جلسه آخر

بدون حضور مامان رفتی و برگشتی . قربون دختر بزرگم

 

 

این مدت به خاطر اینکه خدا از دعاهای زیادت داره بهت یه خواهر گل میده

کمتر فرصت رفتن به کلاس و آموزشگاه داشتی ولی حسابی با مامان

همراه بودی و کاملا شرایط رو درک میکردی ...

 

 

احتمالا تا یکماه دیگه که زهرا پا به این دنیا بذاره شما دیگه راهی مدرسه

میشی و یهو دو تا شرایط جدید رو تجربه میکنی...

 

 

از سال قبل تا الان کلاسهای دارالتحفیظ رو طی کردی بعد ژیمناستیک

و دوچرخه سواری رو یاد گرفتی و از وقتی فهمیدی خدا بهمون یه نی نی

داده فقط دعات این بود که بااااید خواهر باشه ...

 

 

البته خدا هم در رحمت رو دوباره به ما گشود و زهرا گلی رو به ما عطا کرد

امیدوارم تو پست بعدی از احوالات شما زهرا جان باهم برات بنویسم

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 13 مرتبه

سلام به عششششق مامان و بابا

گل زیبای من زینب

اینقدر دیییییر اومدم اینجا برای نوشتن که اصلا" نمیدونم از کجا شروع کنم،

فکر کنم از آخر به اول بنویسم بهتر باشه

این روزها اوضاع زندگیمون یه کم تغییر کرده و علت اون یه اتفاق خییییلی خوبه.......

با عنایت خداوند متعال ما یه مهمون کوچولو تو راه داریم که تو خییییلی وقته منتظرش بودی

 

دقیقا" 17 بهمن روز تولد بابای مهربونت رفتم آزمایشگاه برای تست بارداری و عصر همون روز جواب مثبت و گرفتیم

من و بابا بسیاااااار زیاد خوشحال شدیم اما..... قرار شد به این زودیها به تو این خبر خوش و ندیم

چون میدونستم دل کوچولوت طاقت نمیاره 9 ماه انتطار بکشه

اما من به شدت کمر درد داشتم و نمیتونستم همه فعالیتهای قبل رو داشته باشم

مثلا" هر روز صبح که بیدارمیشدی دوست داشتی از تو تختت بیای تو بغلم

و من حسابی مااااچ بارونت کنم و خیلی کارهای دیگه که برای همه شون کمر درد و بهونه میکردم و

 انجام شون نمیدادم و تو خیلی هم از این وضع خوشحال نبودی،البته کلاس های دارالتحفیظ میبردمت

به هر ترتیب روزها گذشت و بهار 95 از راه رسید....

من به شددددددت دوست داشتم بریم پابوس امام رضا ولی چون سه ماه اول بارداری تموم نشده بود دکتر

اجازه نداد همچنان کمر درد ها و کمی ویار و حال تهوع حسابی اذیتم میکرد

دید و بازدیدهای عید نوروز برقرار بود و من به خاطر کمر درد سعی میکردم احتیاط کنم

خلاصه تعطیلات تموم شد، 17 فروردین و درست در همون روزی که من به سونوگرافی غربالگری رفتم

و از سلامت نی نی خیالم راحت شد و میخواستم خبر خوش بارداریمو بهت بدم ........

اتفاق وحشتناکی افتاد که مجبور به استراحت مطلق شدم ،

چند روزی و تو خونه خوابیدم و مامان جون و خاله سیمین اومدن خونمون

بعد از اون رفتیم خونه مامان جون ، تو خییییلی نگران حال من بودی و هر روز نگران تر میشدی که نکنه من

مثل بابا مجبور به عمل کمرم بشم ، ما هم نمیخواستیم از وجود نی نی حرفی بزنیم چون خودمون هم به شدت

نگران احوال نی نی و حتی ادامه بارداری بودیم

خلااااااصه روز 10 رجب  بود که دوباره رفتیم سونو و از سلامتی گل تو راهمون خبر دار شدیم و تصمیم گرفتیم

با یه جعبه شیرینی بیایم خونه و تو روز ولادت آقاجوادالاءمه خبر خوووووش چهارنفره شدنمون و بهت بگیم

وااااقعا" آرزو میکنم که ایکاش فیلم لحظه ای رو که بهت گفتیم :" زینب یه نی نی اومده تو دلم "

و میگرفتیم، از خووووشحالی نفست بالا نمیومد ، چند تا جییییغ زدی و با هیجاااان به همه میگفتی

میترسیدم سکته کنی از شااااادی،قررررررربون دل مهربونت برم عزیزترررر از جونم

این روزها که من همش خوابیدم تو مثل همیشه من و از محبتت سیراب میکنی

یه لحظه تنهام نمیزاری،هیچ کجا نمیری ،یه روز بابا میخواست ببرتت پارک و تو نمیخواستی بری

آخرش هم با گریه و زااااری رفتی ، ما هم نگرانتیم ، همه ش تو خونه هستی و کسل میشی ولی

رضایت نمیدی من و تنها بزاری فسقلی مهرررربون

و اما ................................

یه کم از سال 94 برات بگم که به نظر من سالی پر از امتحانات الهی بود

یکیش این بود که خاله سیمین و عمو علی تصمیم گرفتن خونه شون و عوض کنن و از واحد بغلی مون برن

همیشه به این جدایی فکر میکردم اما الان که واقعیت پیدا کرده بود تحملش برای من و تو خییییلی سخت بود

من هم دلم از این جدایی میسوخت و هم بسییییار زیاد نگران سلامتی تو بودم ،با وابستگی که بهشون داشتی

قبول اینکه خونه شون و عوض کنن و کلی از ما دور بشن برات سخت بود ،اما کاری ازم ساخته نبود و سعی میکردم

جلوی تو همه چیز و عادی نشون بدم و خودم  سرحال و شاد باشم که کار بسیااااار دشواری بود

مخصوصا" اینکه تو بسییییار عاقل و فهمیده ای و کوچکترین تغییر رو در حال و احوال من  میفهمی

شبها و روزهای خیلی سختی و گذروندیم تا تو به این جدایی عادت کنی و البته هنوز بعد از یک سال

منتظری که دوباره برگردن همینجا!!!!!!!!!!!!!!

اتفاق بعدی ترکیدگی لوله های شوفاژ و بنایی در کنار کمر درررد شدید بابا بود

که نهایت این کمر درد منجر به عمل دیسک کمر بابا شد

تقریبا" 6 ماه اول سال شدت کمر درد بابا مدام بیشتر شد تا بالاخره 3 شهریور کمرشو تو بیمارستان پارس عمل کردن

و ما به تو چیزی نگفتیم ، شب عمل من و تو رفتیم خونه مامان جون خوابیدیم و صبح زود با بابا رفتیم بیمارستان

تقریبا" ساعت 12 عمل تموم شد ، ساعت 6 بود که مامان جون بهم زنگ زد و گفت زینب حسابی بیقراری  میکنه

برخلاف میلم و به خاطر تو شب نموندم پیش بابا و اومدم خونه مامان جون پیش تو و بالاخره بهت گفتم داستان

چیه................حسابی ناراحت شدی و گریه و زاری راه انداختی ، فرداش اومدیم خونه و بابا هم تا ظهر مرخص

شد ، وقتی فهمیدی عمل و از تو پنهان کردیم حسااابی عصبانی شدی

بابا حدود 20 روز تو خونه استراحت کرد و شکر خدا از اون کمر درد ها خلاص شد و کم کم به حالت عادی برگشت

با این احوالات تو سال 94 خبری از گردش و سفر ... نبود و تو بیشتر وقتت مشغول کلاس قرآن و ژیمناستیک بودی

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 مرداد 1394 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 411 مرتبه

بعد از مدت طولانی سلام ....

زینب گلم بعد مدت طولانی امروز که سالروز ولادت حضرت معصومه (س)

و روز دختر هست یهو دلم هوای وبلاگت رو کرد ... جاییکه شاید دو سال

اول تولد هر روز و هر لحظه بهش سر میزدم ... دختر نازنینم وقتی میام

اینجا یادت روزهای ابتدایی تولدت می افتم روزهای شروع رنگ و بوی 

خوش زندگی سه نفره ما ... خدا رو شکر میکنم که تو این چهار سال و 

چند ماه حسابی بهمون خوش گذشته و هر لحظه بخاط داشتن تو

از خدای مهربون تشکر کردیم ...

امسال دیگه تقریبا هر روز هفته رو پر کردی و غیر از کلاس قرآن ( دارالتحفیظ)

که میرفتی و به لطف اون کلی از سوره های کوچیک رو بلد شدی .

تابستون امسال به جمع ورزشکاران هم ملحق شدی و با همت مامان 

کلاس ژیمناستیک میری و چیزی که خیلی فکرشم نمیکردیم علاقه زیادت 

به این رشته و انجام مداوم اون حتی توی فروشگاه و مبل های خونس !!!

 

اما با داشتن همه این علاقه ها ، هنوز علاقه و میل وافرت به انجام بازی

با منو و مامان زیاده و از کوچکترین فرصت برای (مامان بازی) بقول خودت

استفاده میکنی و از ما درخواست داری که مثلا تو بابام هستی و یا

مثلا تو همسرم هستی و ... وقتی انقدر طبیعی و قشنگ نقشت رو

ایفا میکنی که ما دلمون نمیاد بازیت رو قطع کنیم . اوقات خیلی

بیکاریت رو هم شبکه پویا می بینی و خصوصا کارتون قهرمانان تنیس

که کاملا اسم های سخت اونها رو حفظ شدی ( ریوما و مومو شیرو ...) 

شب ها دیگه توی تخت خودت میخوابی و تقریبا به این کار عادت کردی

البته اول باید مامان بیاد کنارت بخوابه و قصه و... تا بخوابی.

خیلی موقع ها من و مامان دلمون میخواد بیایم برات بنویسیم

ولی از دست این تکنولوژی و فناوری های جدید که دیگه تقریبا

لب تاپ رو فقط برای سیو عکس لازم میدونه و تو بقیه موقع ها

با گوشی همه کار انجام میشه و البته نرم افزارهای وقتگیرش.

روزها که من سر کارم وقتی شما پیغام برام میذاری خیلی خوبه

این از فواید این نرم افزارهای جدید هست بالاخره...

این نون سنگک گوچولو رو آقای نانوا توی دماوند چون دختر خوبی برات پخت

انشاالله بزودی دوباره میام برات می نویسم ...

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 5 فروردين 1394 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 398 مرتبه

به نام و یاد او که مهربان تر از پدر و مادر است

همه وجودم زینب جان

سال 1393 ه.ش با الطاف الهی به خوبی و خوشی سپری شد و سال جدید و در حالی آغاز کردیم که عزادار حضرت فاطمه سلام الله  بودیم و سعی کردیم مراعات قلب مهربان و غم دار صاحب الزمان و بکنیم  ان شا الله با دعای خیر مادر عزیزمون حضرت زهرا سال خوبی و در کنار هم و زیر سایه بزرگترهامون داشته باشیم.

سال 93 در زمینه ثبت خاطرات و دلنوشته هامون برات خییییییلی کم کاری کردیم ، امیدوارم امسال جبران کنیم .

الان که دارم برات مینویسم ساعت حدود 5 صبحه و متأسفانه شما از 2 فروردین دچار حالت سرماخوردگی شدی و در پی اون حساسیت ریه ات هم شدت گرفته و سرفه های مدام و تب شبانه ات خواب و از چشماما گرفته گریه

عااااااااااااشقتم گل زیبا و تحمل دیدن سرفه هات با درد شدید تو سینه کوچولوت بی طاقتم میکنه...اگه خدا بخواد پس فردا عازم مشهد هستیم ، قراره با مامان جون و بابا جون با قطار بریم ،

ان شاءالله زودتر سرحال بشی هستی من



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 390 مرتبه

به لطف خدا امروز همت کردم و اومدم سراغ وبلاگت

که دیگه حسابی گرد و غبار نشسته توش ...

تو این مدت چندبار میخواستم برات بنویسم ولی هربار

به دلایلی نشد که نشد عزیزم ...

هفتم دیماه امسال به لطف خدا شما شدی گل دختر 4 ساله

 

 

عزیز قلبم تو این روزها حسابی مشغولی و تقریبا

هر روز کلاس میری و مشغولی . دو روز که کلاس قرآن 

و کلاس های مختلف که به همت مامان میری و لذت میبری

زینب جونم تولدهای امسالتم مثل سالهای قبل 

تو دو هفته پشت سر هم برگزار کردیم و خیلی به شما

خوش گذشت و هدیه های زیبا و دوست داشتنی گرفتی

دیگه امسال از چند ماه قبل همش درباره زمان تولدت سوال

میکردی و منتظر بودی ، دیگه روزهای آخر به چند شب بخوابیم

و کی هوا تاریک میشه همه بیان رسید ...

امسال دیگه تولد مقارن شد با ماه ربیع ایام شادی و سرور 

و دیگه زمان تولدت تقریبا همون موقع خودش برگزار شد

برای نوشتن انقدر موضوع و اتفاق هست که نوشتنش

خیلی زمان می بره و طولانی میشه که خدا میدونه 

اگر این دنیای مجازی اجازه به ما بده برات بیشتر مینویسم

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 538 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 734 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 940 مرتبه

گل زیبای مامان ، همدم کوچولو و مهربونم،

زینب جونم...سلام

این دوازدهمین پست در سال ٩٢ هست که مینویسم برات

و میدونم امسال کمتر از قبل خاطراتمون رو ثبت کردیم.

به قول بابا سال ٩٢ سال حادثه ها بود و ما نسبت به گذشته

بیشتر در مراسم ترحیم و بیمارستان حضور داشتیم

که نزدیک ترینش خدابیامرز عمه مهناز بابا بود .

به هر حال امسال داره تموم  میشه و مثل همه سالگردها و تولدها و ...

گذر عمر رو به رخمون میکشه و چقدر با سرعت روزها

و ماه ها در پی هم میدوند و یک سال جدید آغاز میشه

امیدوارم خداوند به عمرت برکت عطا کنه و هر روزت بهتر

از روز قبل باشه عزیز دلمقلب 

 ای کاش بفهمیم که چقدر وقت کمه و ارزش ثانیه ها و دقیقه ها

رو بدونیم و حتی یه لحظه بی هدف و بی انگیزه نباشیم.

عزیز قلب مامان اگر هدف عالی و بزرگ داشته باشی

اونوقت انگیزه و اشتیاق برای نیل به هدفت باعث میشه قدر

لحظات رو بدونی و با برنامه ریزی به درستی حرکت کنی

 و اگر خسته و نا امید نشی هرگز گرد و غبار حسرت از

دست دادن گذشته خاطرت رو مکدر نمیکنه انشا الله.

ماه مامان،شکر خدا امسال هم شما مسیر پیشرفت

رو طی کردی و کلی چیزهای جدید یاد گرفتی.

اینقدر خانم شدی که گاهی کارهایی که میکنی ما رو

به تعجب میندازی حسابی حواست به من هست و

دلت میخواد در هر کاری کنارم باشی و از من تقلید کنی 

مثل همیشه از عشقت لبریزم میکنی

و گاهی جمله های خودم رو به خودم میگی:

میگی مامان میمیرم برات ، منم جیغ میزنم که نگووووووو

من برای تو میمیرم 

مهم ترین کار امسال این بود

که یاد گرفتی جیشتو بگیتشویق

یاد گرفتی سر کلاس بشینی و یه کم وابستگیت به من کم شد.

به قول خودت مامان بازی رو یادگرفتی و دوست داری همش با هم بازی کنیم

چند ماهی میشه که به شدت به وسایلت حساس شدی

و مراقب اسباب بازیهات هستی شکر خدا شکر خدا امسال کمتر از

سالهای قبل مریض شدی و دیگه از دکتر رفتن نمی ترسی

و در عوض عاشق این شدی که با وسایل دکتر بازیت

سرگرم بشی.

امسال موهای خوشگلت حسابی بلند شد و برای اولین بار

رفتن به آرایشگاه رو تجربه کردی قبلا" مامانی و مامان جون

موهای نازت رو کوتاه میکردن.

دقتت به محیط اطراف خیلی بیشتر شده مثلا" درختهای

بی برگ تو زمستون برات جالب بودن

و یا در طول روز سوال میکنی که :

الان عصره یا ظهره؟ کی هوا تاریک میشه و ماه میاد؟

کما کان دیدن سریالهای تلویزیون رو به دیدن کارتون ها

ترجیح میدی و خوشبختانه در کل

خیلی به تلویزیون و سی دی های کارتون وابسته نیستی.

به شدت از سلام کردن فراری هستی و من و بابا از

سلام نکردن هات ناراحتیمعصبانی

یه کم از لوس کردن خودت خوشت اومده و

مثلا" ادای مرضیه فسقلی رو درمیاریابرو

 niniweblog.com

عروسکم خاطرات سال ٩٢ رو با عکس هات تو ادامه مطلب مینویسم



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 10 بهمن 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 785 مرتبه

اول از همه سلام هر روز صبح که بیدار میشم یکی از کارهایی که برنامه ریزی

میکنم که انجام بدم اینه که وبلاگت رو آپ کنم ولی هر روز نمیشه اما امروز

بالاخره موفق شدم و شروع کردم به نوشتن برای تو گل زیبا...

 

 

توی این چند وقت کارها و اتفاقات تلخ و شیرین مختلفی پیش اومده که نوشتن

جزئیاتش شاید چندین روز طول بکشه ... اما تو این ماه گذشته مهمترین اتفاق

تولد شما بود که بالاخره توی ماه ربیع الاول برات یه جشن کوچولو گرفتیم

و کادوهای خوشگل خوشگل گرفتی و از همه مهمتر خودت خیلی خوشحال

و سرحال بودی و امسال نسبت به سالهای قبل بیشتر برای تولدت اظهار شادی 

و مسرت میکردی و این برای مامان و بابا از همه چی شیرین تر بود.

 

 

 

 

این روزها با همت مامان دو روز در هفته رو کلاس میری و سرت حسابی گرم

میشه . کلاس خلاقیت و نقاشی که در کنار بازی شادی هم داره و این 

خیلی تو روحیت تاثیر داشته و تجربه درست کردن کاردستی و خلاقیت رو

داری طی میکنی . البته مامان سخت در کنارت هست و بیدار شدن صبحت

که خودش یه پروژه است رو مامان انجام میده البته دلیل اونهم دیر خوابیدن

شبهاست که زودترین حالت حدود ساعت 1 میشه . ولی ذوق و هیجان 

رفتن به کلاس دلیلی هست که بیدار بشی ولی با ناز و عشوه فراوان...

اینم نمونه بعضی از فعالیت های کلاست

آموزش مهارت دوخت

کلاژ سیب که با دست های کوچولوت ساختی

اینم نقاشی هات

**********************************************************************

 

هفته قبل روز 5شنبه رفتیم دماوند با مامان جون اینها و خاله سیمین هوا 

حسابی خنک بود و شب فقط زیر کرسی و مشغول گرم کردن بودیم ولی

روز جمعه هوا به نسبت بهتر شد و یکم رفتی تو باغ و برف بازی و تاپ و 

چرخ فلک بازی کردی و بهت خوش گذشت و این تغییر فضا خیلی برات

خوب بود و به چشم میومد.

زینب مشغول برف بازی

اینم دختر گل زیر کرسی که برات خیلی جالب بود و تا حالا کرسی ندیده بودی

***********************************************************************

 

شبها که میخوای بخوابی حتما باید قصه

برات بگیم تا لالا کنی و اونهم نوع قصه و موضوعش رو خودت اعلام میکنی

بیشتر اوقات قصه حسنی که نمیرفت حموم رو میخوای و دیگه انقدر

تکرار شده که یه شبهایی تو قصه میگی و ما گوش میدیم و این یکی

از شیرین ترین لحظه های زندگی من و مامانه .

 

 

دختر گلم هر روز که 

بزرگ میشی و شیرین تر از قبل میشی ما خدا رو شکر میکنیم 

یکی از جاهای مورد علاقه شما فروشگاهه

 

 

 

 چند شب پیش هم سه تایی رفتیم خرید کنیم

البته چون بارون میومد خیلی تو ترافیک بودیم و 

شما حسابی خسته شدی بعدم خیلی مفید نبود رفتنمون ولی در 

عوض شام رفتیم رستوران پدیده و حسابی از خجالت خودمون در 

اومدیم و خودمون رو شرمنده کردیم !!!

 

 

البته شما هم که عشق 

خوردن کباب داری حسابی راضی بودی ....

 

 

تو این چند وقت چندتا تولد بود و جشن های پشت هم رو تجربه کردی

اول تولد خودت و بعد بابا و بعدم تولد سجاد که برای هر کدوم 

شما کلی حال کردی خصوصا قسمت کیک خوردنش ....

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 7 دی 1392 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 776 مرتبه

یگانه خالق بی همتا

ای پدید آورنده تمام زیبایی ها ، مهربان ترین مهربانان 

چگونه تو را شکر نعمت کنم که لایق آستان با عظمتت باشد؟

با این زبان الکن و توان اندک در برابر تو سر به سجده شکر میگزارم و شاید

سکوت و سکوت و سکوت و تقدیم اشک شوقی به آستانت تمام حس دلم را بیان کند

برای شکر ارمغان زیبایت .... زینب

شیرین زبانم،مهربانم،

امروز سومین سالروز ولادت توست

٧ دیماه ٨٩ به یادماندنی ترین و مهم ترین روز زندگی مان شد با نگاه تو

و امروز سه سال است که ما به یمن وجود نازنینت

"مامان و بابا"  شده ایم

و ما هم در این سه سال کنار تو بزرگ شدیم و روحمان قد کشیده است

چقدر عشقت شیرین و عظیم است در قلبمان که هر لحظه بی درنگ حاضریم

جان دهیم برای یک لبخند زیبای تو

و این عشق مایه امتحان و آزمایش ماست و چه امتحان بزرگیست!!!!!!

زینب جوووووووونم

فاصله بین دو تا سه سالگی اتفاقات مهمی برات افتاد که تو رو قدم به قدم

به دنیای بزرگ تر ها نزدیک کرد

پایان دو سالگیت مصادف بود با روزهای سخت قطع شیرخوارگیت

چند ماه بعد از اون کم کم پوشک رو کنار گذاشتی که اون هم برای

خودش مرحله بسیییییار سختی بود اما با عنایت خدا انجام شد

برای اولین بار نشستن در کلاس رو و داشتن معلم و دوست رو

تجربه کردی.

کلی بزرگتر از پارسال شدی گل زیبای من

انیس و مونسم شدی

از نگاه من همه چیز رو میخونی و طاقت دیدن ناراحتیمو اصلا" نداری

با زبون شیرینت تمام حس قلبت رو بیان میکنی و ما رو هر روز

عااااااشق تر میکنی.

دو سه روزی هست که تلفظ "شین" رو به خوبی بیان میکنی

و حالا به جای بعضی سین ها هم شین میگی و حرف زدنت

کلی نمک داره.

از صبح تا شب دوست داری مامان بازی کنی و البته من باید نقش

پر رنگی توی بازیهات داشته باشم.

مدام عروسک هاتو بغل میکنی و بعضی وقتها خواهر بزرگترشون میشی گاهی خالشون

هستی و بعضی مواقع مامان عروسکها میشی.

اگر پیش سجاد باشی دلت میخواد اونم

بابای عروسکت بشه ولی پسرخاله شیطونت بیشتر علاقه داره با تو مسابقه دو بده.

در این مواقع بانرگس خیلی مهربون میشی چون اون باهات حسابی مامان بازی میکنه

خییییییلی زیاد مرضیه رو دوست داری و وقتی باهاشی حسابی باهم کیف میکنین.

اینم نمونه ای از فیگورهای عجیب و غریبت موقع عکس انداختن!!!!!!

*********************************************************

امسال هم به حرمت قلب محزون امام عصر جشن تولدت رو به تاخیر میندازیم

تا انشاالله در ماه ربیع الاول که ماه شادی اهل بیته ما هم جشن بگیریم.

بزرگترین آرزوی من و بابا

سعادت و خوشبختی و سلامت توست.

هرچه قدر از بالاترین حد دوست داشتن رو میتونی در وجودت تصور کنی

بدون من و بابا خیلی بیش از اون دوستت داریم



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
درباره وبلاگ

میوه شیرین قلبمون زینب نمیدونم تو کی این وبلاگ رو میبینی؟مطالبش رو با دقت و لذت میخونی یا نه؟ اما اینو خوب میدونم که ما تمام پست های این وبلاگ رو در نهایت عشق به تو مینویسیم و دلمون میخواد لحظه های زیبای با تو بودن رو با نوشتن خاطراتمون جاودانه کنیم. به خاطر وجود نازنینت هزاران هزار بار شکر خدا را میکنیم. دوست داریم تا بی نهایت

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 4 نفر
بازديدهاي ديروز : 146 نفر
بازدید هفته قبل : 414 نفر
كل بازديدها : 330499 نفر
امکانات جانبی